تبليغاتX
با من بمان ای همنفس
به شهر آرزوهایم بیا با مرهم چشمت به زخم کهنه ی قلبم دوایی شو
 


بلاگ من با آدرس

http://ghasr-e-del.blogfa.com

فيلتر شد !!!!!

از اين به بعد با اين بلاگ در خدمت تون هستم

http://ghasr-e-del-e-man.blogfa.com

 


          اي نازترين سپيده صبح، در اين شب تار همسفرم باش
             ما را نسزد بي تو، تو اي جان و دلم همنفسم باش

 


خدايا! يــــــــــــــــادم بــــــــــــده يـــــــــــــــــادم بـــــاشـــه يـــــــــــــــــــادت بـــــــــاشــــــــــم

 


     ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..


                        **منتظر حضور سبزتون هستم.**

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 17:46  توسط دختر باران  | 

 


 

زرد و نيلي و بنفش، سبز و آبي و کبود 
 با بنفشه ها نشسته ام ، سالهاي سال ، صبحهاي زود
 در کنار چشمه سحر، سر نهاده روي شانه هاي يکدگر
 گيسوان خيس شان به دست باد ،
 چهره ها نهفته در پناه سايه هاي شرم ،
 رنگ ها شکفته در زلال عطرهاي گرم ،
 مي تراود از سکوت دلپذيرشان
 بهترين ترانه ، بهترين سرود ،
 مخمل نگاه اين بنفشه ها ، مي برد مرا سبک تر از نسيم
 از بنفشه زار باغچه ، تا بنفشه زار چشم تو  که رسته درکنارهم
 
 با همان سکوت شرمگين ،
 با همان ترانه ها و عطرها ،
 بهترين ،  هر چه بود و هست
 بهترين ،  هر چه هست و بود
 در بنفشه زار چشم تو ،
 من زبهترين بهشت ها گذشته ام
 من  به  بهترين بهارها رسيده ام

 اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من *
 لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست

 در تمام روز ، در تمام شب ، در تمام هفته ، در تمام ماه
 در فضاي خانه ، کوچه ، راه
 در هوا ، زمين ، درخت ، سبزه ، آب
 در خطوط  درهم  کتاب
 در ديار نيلگون خواب

 اي جدايي تو بهترين بهانه گريستن *
 بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام
 اي نوازش تو بهترين اميد زيستن *
 در کنار تو
 من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام

 در بنفشه زار چشم تو ،
 برگهاي زرد و نيلي و بنفش،
 عطرهاي سبز و آبي و کبود
 نغمه هاي ناشنيده ساز مي کنند
 بهتر از تمام نغمه ها و سازها
 روي مخمل لطيف گونه هايت
 غنچه هاي رنگ رنگ  ناز
 برگهاي تازه تازه باز مي کنند
 بهتر از تمام رنگ ها و رازها

 خوب ِ خوب ِ نازنين ِ من *
 نام تو مرا هميشه مست مي کند
 بهتر از شراب
 بهتر از تمام شعرهاي ناب
 نام تو اگر چه بهترين سرود زندگي است
 من ترا به خلوت خدايي خيال خود *
 بهترين ِ بهترين ِ من .....  خطاب مي کنم *

 بهترين ِ بهترين ِ من*
 به من بينديش....
 تا نگاهم را با پرواز پرستوها
 به سويت روانه كنم
 و فكرهايم را هر صبح با تسبيح اولين قناري
 با تو مخلوط  كنم

 به من بينديش....
 تا قلبم هر لحظه فقط براي تو بطپد
 صداي گامهايم  كه سرشار از بوي خستگي اند
 به سوي تو روانه شود
 و لحظه هاي عمرم
 فقط در كنار تو عبور كنند

 بيا زيبا شويم....
 وقتي
 دستهايمان كنار هم هستند
 و دلهايمان براي هم مي طپد
 بيا پرواز كنيم با هم
 و فرياد كنار هم بودن را زمزمه كنيم...
 انبوهي از فريادها
 ما را به كنار هم بودن مي خواند
 مبادا دل فرشته اي را بشكنيم
 صداي هم را نخوانيم
 يا درانتظار روز ديگري لحظه هايمان را هدر دهيم.

 

                 خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم 


                             بقاي صفاي دل پرمهرتون


 

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 9:34  توسط دختر باران  | 

 

گاه و بيگاه دلم بدجوري واسه خدا تنگ ميشه. يه وقتايي دلم مي خواد بهم وقت بده و تو يه جلسه خصوصي ِ دو نفره درد و دلمو بشنوه. اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلي محروم نمي کنه. هيچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد يه ليست طويل نميشه که معلوم نيست کي نوبت به من برسه. محال ِ محال ِ ممکنه بهم بگه نمي پذيرمت. خيلي بزرگواره با وجود اينکه بزرگترين مقام اين دنياي شلوغ پلوغ ِ هيچ وقت منتظرم نميذاره.

من و خدا يه قول و قراري با هم گذاشتيم. اون به من قول داد هميشه مواظبم باشه و کمتر از عاليترين بهم نده. منم قول دادم حتي اگه دل بيقرارم در حسرت آرزويي بال بال ميزد و شوق استجابت دعايي آتيشم ميزد با تمام وجودم بدون ذره اي ترديد اول بگم...  خدايا اجازه؟ خدايا تو اجازه ميدي؟ تو صلاح مي دوني؟

اگه تو ناراضي باشي دلم به نارضايتيت راضي نميشه. مي دونم آخه تو دوستم داري و هميشه برام بهترينها رو خواستي. اصلا از خوبي ِ بي انتهاي ِ تو بد خواستن واسه بنده هات محاله .اعتراف مي کنم قول سنگينيه و عمل کردن بهش مثل به زبون آوردنش کار ساده اي نيست.

خدايا منو به اون نقطه برسون که هميشه يادم بمونه همه چيز از سوي تو خير مطلقه ، حتي اگه ظاهرا همه چيز عذاب آور و دشوار باشد .

گاهي اوقات آرزوهايي داشتم و تو نامه آرزوهام نوشتي موافقت نمي شود. راستش اولش حس خوبي نداشتم. دلم مي گرفت. شايد به خاطر جنسم که شيشه حس و عاطفه بود. منو ببخش که يه وقتايي از سر بي صبري و ناشکيبايي  تو خلوت و تنهاييم ازت پرسيدم چرا؟  وقتايي که هرچي فکر مي کردم فکر اسيرخاکم به هيچ جا نمي رسيد. دنبال دليل مي گشتم و گاهي دليلي پيدا نمي کردم. پيش مي اومد که با يه بغض تو گلوم تکرار کنم  آخه واسه چي؟ چي ميشه اگه…؟

توي تنهاترين لحظات تنهاييم درست تو لحظه هايي که فکر مي کردم هيچ کس نيست اون موقع که به اين حس مي رسيدم که چقدر تنهام واسم نشونه مي فرستادي که من خودم تا آخرين لحظه باهاتم. واسه تمومي لحظه هات همراهتم. من تنها بنده تو نبودم اما يه لحظه ام تنها رهام نکردي. تو تنهاترين و محکمترين قوت قلب دل تنهامي. تو ابتدا و اصل آرامشم تو از من به من نزديکتر بودي. موندم که چطور گاهي اوقات چشمهاي غافلم نديدت اما تو هيچوقت حتي لحظه اي ترکم نکردي .

روزهايي رسيد که فکر کردم با من قهري. تو ، حتي تو همون لحظه ها با اون فکر اشتباه از من قهر نکردي. منو به خاطر اين فکر کودکانه نادرست طردم نکردي.

من دوستت دارم. منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچيکه اما دلم به بزرگي ِ بي حد ِ تو خوشه و پشتم به کمکهاي تو گرم.از تو سپاسگزارم که با بزرگواريت هميشه کمکم كردي.

تو هموني که هر وقت ازت ياد کردم بهم اميد بخشيدي. توي يادت چيزي هست که منو زير و رو مي کنه. غصه هامو مي شوره و دل شکستگيهامو ترميم مي بخشه. چيزي که درهيچ چيز غيراز ياد تو نيست. هر وقت خواستم ببينمت بي درنگ در رو به روم باز کردي. من هميشه دست خالي به سمتت اومدم و تو هميشه دست پر روانم کردي . هر وقت صدات کردم طوري بهم جواب دادي انگار مدتهاست منتظرم بودي. هروقت ندونسته از بيراهه سر درآوردم خودت منو صدام کردي. گاهي با يه تلنگر اتفاقات ساده روزمره منو از ادامه يه راه غلط منع کردي .

تو هميشه خدا بودي و من هميشه حتي کمتر از يه بنده....

 خدايا به حافظه ام قدرتي ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هيچ وقت از خاطر نبرم. به ارادم همتي ببخش تا استوار بر اين عهد پابرجا بمونه.

خدايا قدرتم ده تا ببخشم آنکه من را سخت آزرده ست.

خدايا من چه ميگويم ...  !!


            ..•*..*•.. چنانم کن که ميخواهي   ..•*..*•..
 
             ..•*..*•.. مرا آن کن که ميداني  ..•*..*•..

 

          ..•*..*•..   پروردگارااااا
        هيچ گاه نگذار هيچ يك از فرصت هايم را از دست بدهم.
       خواسته هايم امروز محقق مي شوند.
       امروز روز برآورده شدن همه  آرزوهايم است.
       خداوندا تو را سپاس مي گذارم كه چنين روز نابي را آفريدي و
       چقدر شگفت انگيزاست كه معجزات تو تمامي ندارد  ..•*..*•..
 

 

         خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم


                                بقاي صفاي دل پرمهرتون


 

+ نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 18:0  توسط دختر باران  | 

 


يکروز صبح زود مردي در سواحل ممتد کناراقيانوس قدم مي زد. بر روي ماسه ها تا چشم کار مي کرد ستاره هاي دريايي بود که به خاطر پايين رفتن سطح آب در ساحل جا مانده بودند. مرد جواني را ديد که در کنار ساحل مي دود، ستاره اي را بر مي دارد و داخل آب پرت مي کند و دوباره اين کار خود را تکرار مي کند. تعجب کرد، جلو رفت و سر صحبت را با جوان بازکرد...
- سلام دوست من به چه کاري مشغولي؟
- سلام. مگه نمي بيني ستاره ها را بر مي گردانم.
مرد يکبار ديگر به ستاره ها که تمام خط ساحلي را پرکرده بودند نگاه کرد.
-  دوست خوبم  جاي تقدير داره که آنقدر به فکري اما يه نگاه بنداز، اينهمه ستاره !! اگر يک ماه هم وقت داشته باشي فکر نکنم بتواني آنها را به آب برگرداني !!
جوان بدون اين که چيزي بگويد باز در ساحل دويد، يک ستاره را برداشت و به درون آب پرت کرد.
 دوباره پيش مرد  برگشت وگفت: حق با شماست شايد همه را نتوانم برگردانم، اما اين يکي را که توانستم !!

داستان جالبي بود، نه؟ مرد جوان به من ياد داد بعضي وقتها لازمه بدون توجه و گيرکردن در نتيجه، دست به عمل زد. اين درسته که براي هر کاري بينش لازمه، اما بينش بدون عمل هيچ وقت کافي نيست. اين دو تا مکمل همديگرند. با هم مرور کنيم و ببينيم تا به حال چند مورد بوده که ما مي توانستيم با عملمون تاثيراتي هرچند خيلي کوچک بر جامعه، خانواده و يا اطرافيانمون بذاريم اما از اون جايي که فکر مي کرديم نتيجه نمي گيريم دست به عمل نزديم؟ کجاها مي شد به ياري ديگران برويم اما چون مي دانستيم که نمي توانيم همه مشکل را حل کنيم، دست به عمل نزديم؟ اينها همان جاهايي است که بينش بيش از اندازه ما باعث شده حتي همان يک ستاره که مي توانيم نجاتش دهيم را فراموش کنيم. پس بياييد از اين به بعد اون يک ستاره هاي زندگيمون رو پيدا کنيم و بدون توجه به بينش هاي اضافي (!) به سمتشون بدويم.


          اي نازترين سپيده صبح، در اين شب تار همسفرم باش
             ما را نسزد بي تو، تو اي جان و دلم همنفسم باش


              خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم


                            بقاي صفاي دل پرمهرتون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 20:17  توسط دختر باران  | 


فردي که معلول بود و زندگي اش پرازغم معلوليت ناخواسته ...
توي چت رومها مي رفت و همه را ادد مي کرد ...
و بعد بدون توقعي هر روز چند  جک  برايشان مي فرستاد ...
شايد به اين بهانه که اگر زندگي او تلخ است ...
براي لحظه اي ...
حتي براي لحظه اي ...
زندگي ديگران تلخ نباشد.


*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .


      رسم است زيبايي ها را مي نويسند و
            بعد ها افسانه مي خوانندش
          و نسل به نسل ، آدم ها با ولع
 تمام کلمه هايش را مي خوانند و حفظ مي کنند
              حقيقت را که بنويسي
               نه کسي مي خواند
           نه کسي حفظش مي کند
       حقيقت ، آنقدر زشت است كه
       گاهي آدم ها ترجيح مي دهند
درعميق ترين نقطه قلبشان ، به خاکش بسپارند.


*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .

 

          اي نازترين سپيده صبح، در اين شب تار همسفرم باش
             ما را نسزد بي تو، تو اي جان و دلم همنفسم باش


     ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..


              ..•*..*•.  بقاي صفاي دل پرمهرتون  .•*..*•..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 21:4  توسط دختر باران  | 

 


اگر اين  پنجره ها  باز  شود
                                    آسمان  آبي
            به  درون  مي آيد

                               و من  از هر ابري

           تكه  بر مي دارم

پر  تو  ،   پر  غاز  ،   پر  مرغ  دريا

                                    خانه اي  خواهم  زد

            از سپيدي ،  پاكي

                              سقف  آن  مهتاب  است

پنجره ها  از  نور
                                  پرده ها  از  گل  ياس
            فرش  از  مهر

                               رنگ   از  شور

         همه  اسباب  از عشق
                                و هوايي  از  تووووو

 

                   ********************


   براي آنکه اول ببازي و سپس بسازي فرصت نيست،
        تنها براي شناختن و ساختن اندک فرصتي باقيست.
             ميان فراق و اشتياق بايد يکي را برگزيد.
                     عصر، عصر سيب و فريب، رنگ و نيرنگ، ماه و نگاه، آه و گناه،
                     لذت و حسرت، هجرت و عادت، عابر و مسافر و تفأل و تحمل است.
             مدهوش آن نيست که مشغول جام و سرگرم باده است،
        مدهوش آنست که از شام تا سحر براي باختنِ هستي خويش به بهاي نگاهي آماده است،
  پس او که بي‌باده آماده است، دلداده است.


                 ************************


          اي نازترين سپيده صبح، در اين شب تار همسفرم باش
             ما را نسزد بي تو، تو اي جان و دلم همنفسم باش


     ***خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم.***


                 *** بقاي صفاي دل پر مهرتون***


 

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 10:48  توسط دختر باران  | 

 


انگار که دلم يه سوراخها و يه ناصافي هايي داشته باشه.

موسيقي که قل قل مي جوشه آروم آروم همه سوراخها و ناصافيها رو پُر مي کنه.

صاف و صيقلي مي شم.

مسيح که آواز مي خونه انگار يه سري حباب هفت رنگ از دلش جدا مي شن و پخش مي شن تو هوا.

يه بسته آبنبات با طعم هاي مختلف توي دلشه که دونه دونه مي گذاره توي نُتها و قل مي ده وسط کلاس.

يه ترانه هست که پر از بوهاي صورتيه.

وقتي مي شنوم کش ميام. نيشم از اينجا کش مياد تا بناگوش بيابوناي امارات !!!!!
(  اِ اِ اِ اِ اِ   شما چرا نيشت كش اومد حالا ؟!!   )

  آخييييي .....   دلم چه آرومه امروز..............

 

 * آن لحظه که دلي را به نگاهي بنوازند......
                           ازعمر همان لحظه حساب است و دگر هيچ!


 * خداوند همان چيزي را به بندگانش مي دهد كه در قلبشان مي گذرد.

 * نظر واقعي را از دلت بخواه تا بگويد. هرچند فتوادهندگان خلاف آن را فتوا دهند.

 * دلها گواه يکدگرند. دلها همديگر را همراهي مي کنند. ملاقات دلها با هم بي دليل نيست.

 * آموخته ام که گاهي اوقات همه اون چيزي که انسان نياز دارد دستي براي گرفتن و قلبي براي درک شدن است.

 

          اي نازترين سپيده صبح، در اين شب تار همسفرم باش
             ما را نسزد بي تو، تو اي جان و دلم همنفسم باش


     ***خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم.***


                 *** بقاي صفاي دل پر مهرتون***

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 14:48  توسط دختر باران  | 

 


سلام دوستان گلم ، حال دلهاي مهربونتون چطوره؟

 يک مطلب طنزعشقولانه به مناسبت تولدم (چهارم فروردين)  و ماهگرد بلاگم (هفتم هر ماه) 
 يه تير دو نشون شد !!!!!

 

           کاشکي که صد ساله شي

           نه صد و بيست ساله شي

           نه صد و بيست سال کمه

           هميشه زنده باشي !!

           تولد مبارک  ( بابااااا  يکي بياد ما رو يه خورده تحويل بگيره !! )

********************************************************
چيزي که توي مملکت اصيل و بافرهنگ ما زياده، چيزي نيست جزعشق وعاشقي.
هرکسي با يه نگاه، يا صدا عاشق مي‌شه و يا بالعکس متنفر مي‌شه !!
اصولا گيرنده‌هاي رمانتيک قلب ما ايرونيا خيلي آنتن دهيش قويه و اتومات و فوري جواب مي‌ده.
اون چيزي که اين روزا ما اسمشو گذاشتيم عشق چيزي جز يه ويروس نيست.
ويروسي که از طريق چشم ها، آهنگ صدا، نوشته ها و تصاوير، اصطکاک و... منتقل ميشه و فوق‌العاده خطرناکه....

وقتي اين ويروس خوشگله وارد تن آدم ميشه يه سري اتفاقاتي به شرح زير صورت مي‌گيره:
1- بالا رفتن دماي بدن (يه چيزي تو مايه‌هاي تب)
2- افزايش ضربان قلب و اضطراب و هيجان.
3- کم اشتهايي و يا بالعکس.
4- بي تفاوتي نسبت به همه چيز غيرازعامل انتقال دهنده ويروس !!
5- بي‌خوابي و آبريزش از چشم و گاهي بيني و بعضي موارد از دهان !!
6- سردرد، گلو درد، دل درد، درد مواضع ماهيچه‌اي گردن و ستون فقرات و کمر و اجزاي وابسته.
7- فلج موضعي مغز و عدم قدرت تصميم‌گيري عقلاني.
8- تمايل شديد به شماره‌گيري تلفني !!
9- تزلزل شخصيتي و افت قدرت اعتماد به نفس و تمايل به مرگ.
10- تمايل به خنديدن يا گريه شديد.
11- افزايش شديد ميل خودکشي.
12- ضعف شديد و کلي دستگاه عمومي بدن.
13- تمايل شديد به خواندن شعر، شنيدن ترانه و دراز کشيدن روي تخت.
14- فوران آه‌هاي متمادي از ته دل !!
15- گيجي، منگي، قاط زدن و ميل زياد به پياده روي.
16- اعتياد به سيگار، ترياک، هرويين، مرفين، کوکايين، کافئين، وازلين، استالين و ...ـئين !!
17- فعاليت فوق‌العاده سلول‌هاي تصويرسازي و تخيل مغز !!
18- قاطي کردن شب و روز و ماه و سال و پارکينسون موضعي مخ.
19- نياز شديد به محبت و آب يخ و چاي و آب قند شور داده شده !!
20- توجه بيشتر به آيينه و وسواس شديد صورتي !!
21- تمايل بي‌اندازه به تکيه کردن به يک شخص يا پشتي محکم.
22- خواب روزانه و تغييرهويت شخصي از آدم به جغد و گاهي شغال !!
23- مبتلا شدن به بيماريهايي از قبيل مازوخيسم، قانقاريا، کم‌حرفيسم، ورميسم چشمي، کوتاهي قد و وبا !!
24- افسردگي و ... مرگ.

همونطور که مشاهده كرديد، اين ويروس شهرام پهرام حاليش نيست. بي‌رحم و نامرده و توي تن هرکي بيفته فيتيله پيچش ميکنه.
اين ويروس هيچ جوري هم درمون نميشه مگه اينکه يه جوراي خاصي دوباره به تن کسي که اين ويروس رو منتقل كرده، برگردانده بشه !!

القصه... بد درديه اين عشق. شاعر ميگه:
زدست ديده و دل هر دو فرياد / که اين عشق است که ما را داده بر باد
و يا : عشق من منو صدا کن / اين ويروسو از تنم جدا کن !!

و اما در اين بيماري هيچوقت انتقال دهنده اوليه ويروس مقصر نيست بلکه اون گيرنده است که يه جورايي خودشو ميندازه توي بيماري عشق.

 

          اي نازترين سپيده صبح، در اين شب تار همسفرم باش
             ما را نسزد بي تو، تو اي جان و دلم همنفسم باش


     ***خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم.***


                 *** بقاي صفاي دل پر مهرتون***

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 16:0  توسط دختر باران  | 

 

 
در ساحل نيلگون چشمهايت ايستاده ام.
همان چشم هاي خوب كه دريا را مي فهمند و امواج را وقتي كه ره به اعماق مي برند.

دريا برنامه جاري شدن است و امواج فرارهاي اين برنامه اند.
براستي اگر هستي دريا نداشت چه مي شد؟ !!
در مردمك چشمها غمزه اي است.

مي خواهي بگويي هستي يعني دريا و دريا يعني همان آبي بي انتها كه در تاروپود شيدائيان جاريست.

آري عزيز!!
دريا و عشق دو همتاي ديرينه اند.
انگار دريا را براي عشق و عشق را براي دريا آفريده اند !!
وجه اشتراكشان را ديده ايد وقتي كه سراسيمه سر بر ساحل وجود مي كوبند؟
اي كاش زندگي را بنابر دريا بسازيم.
پس بياييد براي قلبهايمان طرحي بريزيم.
طرحي كه از تب و تابهاي آبي بگويد.
بياييد بگرديم و دلهاي فيروزه اي پيدا كنيم.

بياييد صبح ها كه از خواب بر مي خيزيم به چشماني سلام كنيم كه " مريم احساس"  را مي فهمند.

بياييد ساده باشيم و با مردماني زندگي كنيم كه از ديوار دلهايشان پيچك صداقت بالا مي رود.

آيا آويزهايي از ياس را در خانه اين خوبان ديده اي؟
بياييد پيرايه ها را از رخسار زندگي  برگيريم و براي دلهاي خوشرنگ گلي بچينيم .
بياييد ليلايي يا مجنوني دريابيم كه از كوچ دادن پرندگان غريب مي گويد .
بياييد مريمي را ببينيم كه خود را با همه شور به صبح دم وجود مي رساند و
مريم ديگري را كه در انتظار سر فصل دفترعشق نشسته است .
بياييد به نرگسي بينديشيم كه قد كشيدن را دوست دارد .
بياييد از خواهري بگوييم كه بي قرار لحظه هاي سجده است .
اين صحنه ها دنياي ديگري دارد و درحقيقت كلامي است كه شاگردانش عاشقانه به مكتب مي آيند.

شاگرداني از سرزمين محبت.
شاگرداني كه با ديده الفاظ به هم مي نگرند و يكديگر را خوب مي فهمند.
خلاصه شاگرداني كه در عصرعشق پنجره اي به سوي معبود گشوده اند.
 براستي ازاين پنجره بي حصار مي توان آسمان نيلي را ديد ،
 دريا را فهميد و خدا را به گونه اي زيبا درك كرد.

 

  حلول سال نو را
    همراه با شکفتن شکوفه هاي بهاري
         به تمامي شما عزيزان دلم
  تبريک عرض مي کنم و
     اميدوارم سالي سرشار از
        سلامت و شادي  و آرامش داشته باشيد.


          اي نازترين سپيده صبح، در اين شب تار همسفرم باش
             ما را نسزد بي تو، تو اي جان و دلم همنفسم باش


     ***خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم.***


                 *** بقاي صفاي دل پر مهرتون***

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 17:10  توسط دختر باران  | 


دلم يه خونه مي خواد. يه خونه که بالاي يه کوه باشه. يه کوهي که وقتي غروب ميشه دورتا دورش رو مه بگيره. اون قدر که وقتي روي ايوون اون خونه ميشيني نتوني واضح همه چيز رو ببيني. يه خونه کاهگلي. از همون خونه هايي که هميشه ميشه صداي قل قل سماورش رو بشنوي.

دلم يه جاي آروم و خلوت مي خواد. يه جاده. يه جاده که دو طرفش درختاي بلند باشه. مهم نيست درختاش پاييزي باشن يا سبز سبز. مهم اينه که درخت باشه. بوي سبزي و تازگي بده. يه جاده اي که هي به چپ و راست خم بشه تا نتوني ببيني انتهاش به کجا مي رسه.

دلم يه چشمه مي خواد. يه چشمه زلال آب. يه چشمه که از وسطش يه پل چوبي قديمي رد بشه تا وقتي از روش رد ميشي دلت يهو بريزه پايين که واي نکنه بيافتم توي رودخونه.

دلم يه جنگل سبز مي خواد. همون جنگلي که وقتي واردش ميشي هيچي به جز رنگ سبز نمي بيني. همون جنگلي که بوي خاکش مي برتت تا اون دنيا.

دلم يه پيرزن مهربون مي خواد. يه پيرزن شمالي که وقتي از کنارت رد ميشه و بهت لبخند مي زنه و چين و چروک صورتش رو مي بيني، دلت مي خواد ساعت ها پيشش بشيني و به درد و دل هاش که به زبان گيلکي صحبت مي کنه گوش کني.

دلم يه گيله مرد مي خواد. يه پيرمرد مهربون. از همونايي که تا غروب ميشه وضو مي گيرن و براي نماز آروم آروم با دستايي که پشتشون قلاب شده ميرن سوي مسجد محل.

دلم يه دريا مي خواد. يه درياي آبي. يه درياي آبي آبي. يه دريا با يه ساحل ماسه اي. با يه عالمه صدف دريايي و سنگ هاي خوشگل.

دلم يه برنج زار مي خواد. با بوي بي نهايت برنج با شاليکاراش. با اون پاهاشون که تا زانو توي گِل هست و مي شينن دم غروب  نون تازه با چاي شيرين مي خورن.

دلم يه بزم شبونه مي خواد. از همون بزم هايي که توش يه سازي هست و يه صداي خوشي. از همون بزم هاي شبونه که هميشه صحبت ها سر مهربونيه و آدماي خوب.

دلم آدماي خوب مي خواد. آدمايي که هميشه مهربونن. آدمايي که بي ريا هستن.

آره دلم آدم بي ريا مي خواد، ...

 

          اي نازترين سپيده صبح، در اين شب تار همسفرم باش
             ما را نسزد بي تو، تو اي جان و دلم همنفسم باش


     ***خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم.***


                 *** بقاي صفاي دل پر مهرتون***

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 16:40  توسط دختر باران  | 

 


   امروز نيز گذشت...
   کسي چه مي داند که آيا فردايي هم براي بيقراريهاي ما هست يا نه ؟
 
   امروز نيز گذشت
   و برگي ديگر ازدرخت بي ثمر حيات ما بر زمين نقش بست.
   نمي دانم تا افتادن آخرين برگ چقدر مانده است .

   فقط مي دانم که از اطرافيان خود ؛
   از قوانين ظالم پرور مظلوم کش ؛
   از جامعه فاسد و تنگ نظر و حسود ؛
   از روشنفکران دروغين ؛
    از عوام ظاهربين ؛
   از جهالت هاي مدرن و ادکلن زده امروز ؛
   از تعصبات خودخواهانه  و
    فضاي آميخته به خشونت و
   ازمصلحت طلبان وغرض ورزان پيرامون خود
   که فقط  به خاطر ارتزاق چند روزه دنيا
   دست به هركاري مي زنند به تنگ آمده ام .

   اي کاش مي توانستم درراه عدل وعدالت مبارزه کنم
   و يار و ياور دردمندان باشم  .

  اي کاش مي توانستم عشق ومحبت را
  در سينه هاي انسانها بنشانم و
  پرده هاي سياه کينه و حسد و تزوير
  و بدي و جهل را از آنان دور کنم.

  اي کاش مي توانستم به انسان ها بفهمانم
  که مي توان با جو زمانه همراه نشد
  وخود را چون مومي به دست شرايط نسپرد.

  باز زمزمه هاي فروغ در برابر ديدگانم نقش مي بندد:
  جنازه هاي خوشبخت..
  جنازه هاي ملول..
  جنازه هاي ساکت متفکر..
  جنازه هاي خوش برخورد؛
   خوش پوش ؛
   خوش خوراک
  در ايستگاه هاي وقت معين
  و در زمينه هاي مشکوک نورهاي موقت
  که همچنان که تو را مي بوسند
  در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند.

 

          اي نازترين سپيده صبح، در اين شب تار همسفرم باش
             ما را نسزد بي تو، تو اي جان و دلم همنفسم باش

 

     ***خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم.***


                 *** بقاي صفاي دل پر مهرتون***


 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 15:46  توسط دختر باران  | 

 


يکي از روشهايي که ميتوان توسط آن حتي در طول سال يکبار محبت را آنطور که شايسته است در طبق اخلاص گذاشت و مقابل روي معشوق گرفت ، سنت « روز والنتاين » است که به حرمت شهادت « والنتاين قديس » شهيد عشق ، آنروز را « روز عشق » ناميده‌اند‌ ...

      
داستانهاي زيادي درباره علت نامگذاري اين روز با نام روز والنتاين وجود داره ولي يکيشون که از بقيه مشهورتره اينه که " والنتاين" يک کشيش رمي در قرن سوم ميلادي بود. کلاديوس دوم امپراتور وقت ازدواج رو منع کرده بود. اون ميگفت که سربازان متاهل جنگجويان خوبي نيستند. والنتاين فکر ميکرد که اين کار عادلانه نيست و مراسم ازدواج رو در خفا انجام ميداد. کلاديوس که اين موضوع رو فهميد دستور داد که والنتاين رو در زندان انداخته و سپس بکشند. کلاديوس به زندان افتاد و در آنجا عاشق دختر کور زندانبان شد. اين رابطه در حدي پيش رفت که عشق او و اعتقاد او به پروردگار باعث بازگشت بينايي دختر زندانبان شد.

روز 14 فوريه که والنتاين رو براي اعدام مي بردند اون نامه اي نوشت و چون اسمش والنتاين بود، در آخر نامه نوشت "از طرف والنتاين تو" (From your Valentine). از اون به بعد کلمه والنتاين جاي خود را به معني عاشق در فرهنگ زبان باز کرد.

اولين پيغام والنتاين پس از آن شعري از طرف چارلز (Charles)، از اشراف زادگان اورلئون (orleans) براي همسرش در سال 1415 ميلادي است. او در جنگ "آگينکورت" (Agincourt) دستگير شده بود و در زنداني در برج لندن در انتظار اعدام بود. در آن زمان او شعري به همسرش نوشت و کلمه والنتاين را در آن بکار برد. ولي روز والنتاين تا قرن 17 ميلادي هنوز روزي ناشناخته بود. در قرن 18 نوشتن پيغامهاي ابراز محبت و ارسال آن بصورت معمول در آمد. سپس کارتهاي آماده درست شد و چون از قبل چاپ شده بود، گفتن "دوستت دارم" را براي مردم (مخصوصا مردم خجالتي) راحت تر کرد.

و اما جشن روز والنتاين يک رسم قديميه که ريشه در يک فستيوال رمي  داره. رمي هاي غير مسيحي در وسط فوريه که براي اونها آغاز بهار بود يک فستيوال بنام "لوپرکاليا" (Lupercalia) داشتند. در بخشي از اين فستيوال دخترها اسمشون رو مي نوشتند و درون جعبه اي مي انداختند و پس از آن هر پسري يه اسمي رو بصورت شانسي از اون تو بر ميداشت. بدين ترتيب اونها در طول فستيوال به عنوان دوست پسر و دوست دختر با هم بودند. البته در مواردي اين دوستي به ازدواج هم مي انجاميد.

کليسا تصميم گرفت که اين فستيوال رو به يک جشن مسيحيت و يادبود روز وفات کشيش سنت والنتاين تبديل کنه. پس از آن به مرور نام والنتاين توسط مرداني که مي خواستند عشق خود را به معشوقشان ابراز کنند بکار برده شد.
-
امروزه روز والنتاين جزو روزهاي اصلي جشن در تمام دنياست. اما اين به معني ارسال پيغام براي شخصي که عاشق او هستيد، نيست. شما مي توانيد با فرستادن يک پيغام به دوست خود به او بگيد که به او اهميت مي دهيد. در کشور انگلستان در اين روز پول بسياري صرف ابراز محبت مي شود. طبق آمار در انگلستان در روز 14 فوريه سال 2001 تنها 22 ميليون پوند صرف خريد گل شده است. 7 ميليون گل سرخ و 12 ميليون کارت ارسال شده است. در سال 2001 سي ميليون پيغام بصورت خلاصه WUBMV  به معني  "آيا والنتاين من ميشي؟" (Will You Be My Valentine)  فرستاده شده است! و بنا به تحقيق انجام شده نصفي از دارندگان موبايل انتظار دريافت يک پيغام والنتاين رو بر روي موبايل خود داشتند، از هر 4 نفر يکي به دوست خود پيغام فرستاد که با هم به گشت و گذار بروند و جالبتر از همه اينکه از هر 4 نفر يکي پيغام آنچناني براي شماره اي اشتباه فرستاد (پس اگه پيغامي گرفتيد ذوق زده نشيد! طرف شماره رو اشتباه گرفته).
-
امروزه در بعضي کشورها اين روز رو به دو قسمت تقسيم کردند. مثلا 14 فوريه دخترا به پسرا شکلات مي دهند و عشقشونو ابراز مي کنند و در عوض در روز 14 مارس پسرا با اهداي آبنبات ابراز محبت مي کنند و اينجوري دو روز رو خوش مي گذرونند!

خوب... روز والنتاين خوبي رو براتون آرزو مي کنم و بهتون ميگم که اگه کادو و يا پيغامي دريافت نکرديد ناراحت نشيد... اين دادن محبته که اهميت داره... و اگه هم مي خواهيد به روش متفاوتي به عشقتون روز والنتاين رو تبريک بگيد، پيشنهاد مي کنم به زبانهاي مختلف بهش بگين که دوستش داريد.
 


               اي نازترين سپيده صبح، در اين شب تار همسفرم باش
                  ما را نسزد بي تو، تو اي جان و دلم همنفسم باش

 


          ***خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم.***


                      *** بقاي صفاي دل پر مهرتون***
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 23:34  توسط دختر باران  | 

 


آغاز زندگي و حيات واقعي يك انسان حركتي است كه او را از تاريكي وجود كه همان گمراهي و غفلت از اصل خويش است، نجات داده و به سعادت و نيك بختي سوق دهد.

" وللهُ وَلي الذينَ آمنوا يخرجُهمُ مَن الّظلُماتِ اِلَي الّنوُرِ"

خدا  يار اهل ايمان است آنان را از تاريكي‌هاي جهان بيرون آرد و به عالم نور برد.
(بقره- آيه 257)

گاه ايمان در عمق لايه‌هاي دروني انسان نهفته شده و براي آشكار شدن آن نياز به حركتي به ظاهر ساده و پيش پا افتاده دارد كه همين حركات به ظاهركوچك از سوي بالا از اهميتي به سزا و فوق العاده برخوردار مي‌شود. شايد بتوان گفت كه يكي از برجسته‌ترين حركات كه موجب نجات انسان از تاريكي و هدايت او به سمت نور الهي مي‌باشد, نگه داشتن حرمت نام خداوند و اعتلاي نام اوست كه اين حرمت و اعتلا مي‌تواند در ابعاد مختلفي خود را نشان دهد كه ميزان و ارزش آن را كسي جز صاحب نام نمي‌تواند تعيين كند.

حكايت بشربن حارث بيانگراين موضوع است كه يك عمل ساده ولي زيبا تا چه حد مي‌تواند حائز اهميت باشد و انسان را از پليدترين پليدي‌ها نجات دهد.

گفته شده كه روزي، بشر بن حارث، مست از راهي مي‌گذشت, كاغذي را در راه افتاده ديد كه روي آن " بسم الله الرحمن الرحيم" نوشته شده بود. آن را برداشت و قدري عطر خريد و كاغذ را معطر كرد. بوسيد و با احترام تمام در جاي امني قرار داد.

 آن شب يكي از بزرگان خواب ديد كه به او دستور‌ مي‌دهند, نزد بشر برو و بگو: " نام ما را عطر آگين كردي, ما نيز از اين پس نام تو را از آلودگي پاك مي‌داريم, در دنيا و آخرت." 

او كه چون بشر را مي‌شناخت و مي‌دانست كه مردي شراب خوار و فاسق است به آن خواب اعتنا نكرد, تا بار سوم. چون صبح شد از جاي برخواست و از احوال او جويا شد،

 گفتند: به مجلس شراب رفته است. پس به در شراب خانه رفت. او مست بود.

 گفت: " بشر را بگوييد پيامي براي او دارم."

بشر گفته بود: " از وي بپرسيد از چه كس پيام دارد؟"

گفت: " از خداي عزوّجل"

بشر گريان شد و سراسيمه پيش آمد و گفت: " او از من خشمگين است؟"

گفت: " نه"

پس گفت: " قدري صبر كن تا با ياران بدرود گويم."

نزد ياران رفت و گفت: " اي ياران! ما را خواسته‌اند, رفتيم و شما را بدرود مي‌گويم و هرگز از اين پس ما را در اين جا نخواهيد يافت."

پس شوريده و پا برهنه بيرون آمد و توبه كرد و زهد و تقوي پيشه كرد.

 

     
     ***خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم.***


                   *** بقاي صفاي دل پر مهرتون***


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 8:51  توسط دختر باران  | 

 


وقتي حضرت آدم عليه السلام به خاطر ترک اولي از بهشت رانده شد و در زمين قرار گرفت بعد از حدود دويست سال گريه و ناله و اشک و آه خداوند متعال خواست به آدم ترحم نمايد .. تابلويي را در جلوي چشمش قرار داد و فرمود: خداوند را با اين اسامي مقدس بخوان و به اين اسامي قسم بده.

 آن اسامي به شرح زير بود :

الهي: يا حميد بحق محمد و يا عالي بحق علي و يا فاطر بحق فاطمه و يا محسن بحق الحسن و يا قديم الاحسان بحق الحسين عليهم السلام

حضرت آدم خداوند را به اين اسامي قسم داد. زماني که به اسم حسين رسيد حالش منقلب شد و اشک از ديدگانش جاري شد ... به خداوند عرض کرد پروردگارا ! چه سري در اين نام پنجمي است که هنگامي که بر زبان آوردم اشکم جاري شد ؟

خداوند فرمود : اي آدم ! به آسمان نگاه کن ! آدم به آسمان نگاه کرد و ديد سراسر آسمان را دود و بخار فراگرفته است ... عرضه داشت پروردگارا! اين دود آسمان چيست ؟

خداوند فرمود: اين عطش و تشنگي حسين است .. و مصيبت او از تمامي مصيبت ها بالاتر است ... او فرزند آخرين پيامبر يعني محمد مصطفي است و امت جدش آب را به روي او و اطفالش مي بندند و او را تشنه شهيد مي کنند ....


در تاريخ کربلاست که در روز عاشورا زبان مبارک امام حسين عليه السلام از خشکي مانند چوب شده بود به طوري که زماني به لبهاي مبارکش برخورد مي کرد موجب زخم ميشد...

 

                             ** لبيک يا حسين شهيد **

 


" لحظه ي وداع سکينه با امام حسين عليه السلام "

هنگامي که امام حسين عليه السلام  تمامي ياران خود را از دست داد با اهل بيت خويش وداع کرد قصد عزيمت به ميدان را گرفت و به سوي خيمه ها رفت و در اين هنگام ناگهان صداي شيون کودکي را شنيد که با ناله به طرف وي ميرفت. او سکينه بود که به امام حسين گفت: پدر آيا براي مرگ تسليم شده اي؟ امام حسين عليه السلام فرمود: چگونه تسليم نشوم در حالي که ديگر هيچ يار و ياوري ندارم. بعد از شهادت امام حسين عليه السلام بدترين شرايط براي يتيمان امام حسين عليه السلام همچون رقيه و سکينه بود. شعر زير زبان حال رقيه ي امام حسين عليه السلام را بيان ميکند:

تو خرابه تك و تنها............... دختري شبيه زهرا................توي چشماش پر اشكو

روي پاهاش سر بابا.............زير لبهاش گله داره ...............گله از قافله داره

دست لرزون ، سر پر خون..............كف پاش آبله داره......بس كه زلفاش پريشونه

لابه لاش مي شكنه شونه.........محرماش بگن رو موهاش.....گل سر يا لخته خونه؟

چي ميگه من نمي دونم..........شايد از لباش بخونم.......آره انگار كه مي خونه:

بابا جون كو عمو جونم............... بابا جونم ، بابا جونم.........نمي دونم ، نمي دونم

كه بيام با تو يا اينكه................پيش عمه جون بمونم............شب غم مونده به يادم

كه من از ناقه فتادم.............دشمنو ديدم و گفتم ............عمو جون برس به دادم

ديگه از كف رفته چاره.................لباسم پاره ي پاره .......دختري مي گفت به باباش

بابا! اين، بابا نداره .......................................................بابا! اين بابا نداره ...

باباي خوب منو مهربونم .... نميتونم بي تو زنده بمونم ....

تشنه ي محبتم تورو ميخوام .... به خدا يتيم شدن زوده برام....

 


                ** السلام عليك يا اباعبدلله الحسين عليه السلام **


          ***خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم.***


                        **منتظر حضور سبزتون هستم.**

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 16:57  توسط دختر باران  | 

 
http://salar2.persianbblog.com