|
|
|
|
|
فيلتر شد !!!!! از اين به بعد با اين بلاگ در خدمت تون هستم http://ghasr-e-del-e-man.blogfa.com
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 17:46 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
زرد و نيلي و بنفش، سبز و آبي و کبود اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من * در تمام روز ، در تمام شب ، در تمام هفته ، در تمام ماه اي جدايي تو بهترين بهانه گريستن * در بنفشه زار چشم تو ، خوب ِ خوب ِ نازنين ِ من * بهترين ِ بهترين ِ من* به من بينديش.... بيا زيبا شويم....
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386ساعت 9:34 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
گاه و بيگاه دلم بدجوري واسه خدا تنگ ميشه. يه وقتايي دلم مي خواد بهم وقت بده و تو يه جلسه خصوصي ِ دو نفره درد و دلمو بشنوه. اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلي محروم نمي کنه. هيچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد يه ليست طويل نميشه که معلوم نيست کي نوبت به من برسه. محال ِ محال ِ ممکنه بهم بگه نمي پذيرمت. خيلي بزرگواره با وجود اينکه بزرگترين مقام اين دنياي شلوغ پلوغ ِ هيچ وقت منتظرم نميذاره. من و خدا يه قول و قراري با هم گذاشتيم. اون به من قول داد هميشه مواظبم باشه و کمتر از عاليترين بهم نده. منم قول دادم حتي اگه دل بيقرارم در حسرت آرزويي بال بال ميزد و شوق استجابت دعايي آتيشم ميزد با تمام وجودم بدون ذره اي ترديد اول بگم... خدايا اجازه؟ خدايا تو اجازه ميدي؟ تو صلاح مي دوني؟ اگه تو ناراضي باشي دلم به نارضايتيت راضي نميشه. مي دونم آخه تو دوستم داري و هميشه برام بهترينها رو خواستي. اصلا از خوبي ِ بي انتهاي ِ تو بد خواستن واسه بنده هات محاله .اعتراف مي کنم قول سنگينيه و عمل کردن بهش مثل به زبون آوردنش کار ساده اي نيست. خدايا منو به اون نقطه برسون که هميشه يادم بمونه همه چيز از سوي تو خير مطلقه ، حتي اگه ظاهرا همه چيز عذاب آور و دشوار باشد . گاهي اوقات آرزوهايي داشتم و تو نامه آرزوهام نوشتي موافقت نمي شود. راستش اولش حس خوبي نداشتم. دلم مي گرفت. شايد به خاطر جنسم که شيشه حس و عاطفه بود. منو ببخش که يه وقتايي از سر بي صبري و ناشکيبايي تو خلوت و تنهاييم ازت پرسيدم چرا؟ وقتايي که هرچي فکر مي کردم فکر اسيرخاکم به هيچ جا نمي رسيد. دنبال دليل مي گشتم و گاهي دليلي پيدا نمي کردم. پيش مي اومد که با يه بغض تو گلوم تکرار کنم آخه واسه چي؟ چي ميشه اگه…؟ توي تنهاترين لحظات تنهاييم درست تو لحظه هايي که فکر مي کردم هيچ کس نيست اون موقع که به اين حس مي رسيدم که چقدر تنهام واسم نشونه مي فرستادي که من خودم تا آخرين لحظه باهاتم. واسه تمومي لحظه هات همراهتم. من تنها بنده تو نبودم اما يه لحظه ام تنها رهام نکردي. تو تنهاترين و محکمترين قوت قلب دل تنهامي. تو ابتدا و اصل آرامشم تو از من به من نزديکتر بودي. موندم که چطور گاهي اوقات چشمهاي غافلم نديدت اما تو هيچوقت حتي لحظه اي ترکم نکردي . روزهايي رسيد که فکر کردم با من قهري. تو ، حتي تو همون لحظه ها با اون فکر اشتباه از من قهر نکردي. منو به خاطر اين فکر کودکانه نادرست طردم نکردي. من دوستت دارم. منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچيکه اما دلم به بزرگي ِ بي حد ِ تو خوشه و پشتم به کمکهاي تو گرم.از تو سپاسگزارم که با بزرگواريت هميشه کمکم كردي. تو هموني که هر وقت ازت ياد کردم بهم اميد بخشيدي. توي يادت چيزي هست که منو زير و رو مي کنه. غصه هامو مي شوره و دل شکستگيهامو ترميم مي بخشه. چيزي که درهيچ چيز غيراز ياد تو نيست. هر وقت خواستم ببينمت بي درنگ در رو به روم باز کردي. من هميشه دست خالي به سمتت اومدم و تو هميشه دست پر روانم کردي . هر وقت صدات کردم طوري بهم جواب دادي انگار مدتهاست منتظرم بودي. هروقت ندونسته از بيراهه سر درآوردم خودت منو صدام کردي. گاهي با يه تلنگر اتفاقات ساده روزمره منو از ادامه يه راه غلط منع کردي . تو هميشه خدا بودي و من هميشه حتي کمتر از يه بنده.... خدايا به حافظه ام قدرتي ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هيچ وقت از خاطر نبرم. به ارادم همتي ببخش تا استوار بر اين عهد پابرجا بمونه. خدايا قدرتم ده تا ببخشم آنکه من را سخت آزرده ست. خدايا من چه ميگويم ... !!
..•*..*•.. پروردگارااااا
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386ساعت 18:0 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان جالبي بود، نه؟ مرد جوان به من ياد داد بعضي وقتها لازمه بدون توجه و گيرکردن در نتيجه، دست به عمل زد. اين درسته که براي هر کاري بينش لازمه، اما بينش بدون عمل هيچ وقت کافي نيست. اين دو تا مکمل همديگرند. با هم مرور کنيم و ببينيم تا به حال چند مورد بوده که ما مي توانستيم با عملمون تاثيراتي هرچند خيلي کوچک بر جامعه، خانواده و يا اطرافيانمون بذاريم اما از اون جايي که فکر مي کرديم نتيجه نمي گيريم دست به عمل نزديم؟ کجاها مي شد به ياري ديگران برويم اما چون مي دانستيم که نمي توانيم همه مشکل را حل کنيم، دست به عمل نزديم؟ اينها همان جاهايي است که بينش بيش از اندازه ما باعث شده حتي همان يک ستاره که مي توانيم نجاتش دهيم را فراموش کنيم. پس بياييد از اين به بعد اون يک ستاره هاي زندگيمون رو پيدا کنيم و بدون توجه به بينش هاي اضافي (!) به سمتشون بدويم.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 20:17 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
اي نازترين سپيده صبح، در اين شب تار همسفرم باش
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 21:4 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
و من از هر ابري تكه بر مي دارم پر تو ، پر غاز ، پر مرغ دريا خانه اي خواهم زد از سپيدي ، پاكي سقف آن مهتاب است پنجره ها از نور رنگ از شور همه اسباب از عشق
********************
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعت 10:48 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
موسيقي که قل قل مي جوشه آروم آروم همه سوراخها و ناصافيها رو پُر مي کنه. صاف و صيقلي مي شم. مسيح که آواز مي خونه انگار يه سري حباب هفت رنگ از دلش جدا مي شن و پخش مي شن تو هوا. يه بسته آبنبات با طعم هاي مختلف توي دلشه که دونه دونه مي گذاره توي نُتها و قل مي ده وسط کلاس. يه ترانه هست که پر از بوهاي صورتيه. وقتي مي شنوم کش ميام. نيشم از اينجا کش مياد تا بناگوش بيابوناي امارات !!!!! آخييييي ..... دلم چه آرومه امروز..............
* آن لحظه که دلي را به نگاهي بنوازند......
* نظر واقعي را از دلت بخواه تا بگويد. هرچند فتوادهندگان خلاف آن را فتوا دهند. * دلها گواه يکدگرند. دلها همديگر را همراهي مي کنند. ملاقات دلها با هم بي دليل نيست. * آموخته ام که گاهي اوقات همه اون چيزي که انسان نياز دارد دستي براي گرفتن و قلبي براي درک شدن است.
اي نازترين سپيده صبح، در اين شب تار همسفرم باش
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 14:48 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
يک مطلب طنزعشقولانه به مناسبت تولدم (چهارم فروردين) و ماهگرد بلاگم (هفتم هر ماه)
کاشکي که صد ساله شي نه صد و بيست ساله شي نه صد و بيست سال کمه هميشه زنده باشي !! تولد مبارک ******************************************************** وقتي اين ويروس خوشگله وارد تن آدم ميشه يه سري اتفاقاتي به شرح زير صورت ميگيره: همونطور که مشاهده كرديد، اين ويروس شهرام پهرام حاليش نيست. بيرحم و نامرده و توي تن هرکي بيفته فيتيله پيچش ميکنه. القصه... بد درديه اين عشق. شاعر ميگه: و اما در اين بيماري هيچوقت انتقال دهنده اوليه ويروس مقصر نيست بلکه اون گيرنده است که يه جورايي خودشو ميندازه توي بيماري عشق.
اي نازترين سپيده صبح، در اين شب تار همسفرم باش
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 3 فروردین1386ساعت 16:0 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
دريا برنامه جاري شدن است و امواج فرارهاي اين برنامه اند. مي خواهي بگويي هستي يعني دريا و دريا يعني همان آبي بي انتها كه در تاروپود شيدائيان جاريست. آري عزيز!! بياييد صبح ها كه از خواب بر مي خيزيم به چشماني سلام كنيم كه " مريم احساس" را مي فهمند. بياييد ساده باشيم و با مردماني زندگي كنيم كه از ديوار دلهايشان پيچك صداقت بالا مي رود. آيا آويزهايي از ياس را در خانه اين خوبان ديده اي؟ شاگرداني از سرزمين محبت.
حلول سال نو را
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 17:10 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم يه جاي آروم و خلوت مي خواد. يه جاده. يه جاده که دو طرفش درختاي بلند باشه. مهم نيست درختاش پاييزي باشن يا سبز سبز. مهم اينه که درخت باشه. بوي سبزي و تازگي بده. يه جاده اي که هي به چپ و راست خم بشه تا نتوني ببيني انتهاش به کجا مي رسه. دلم يه چشمه مي خواد. يه چشمه زلال آب. يه چشمه که از وسطش يه پل چوبي قديمي رد بشه تا وقتي از روش رد ميشي دلت يهو بريزه پايين که واي نکنه بيافتم توي رودخونه. دلم يه جنگل سبز مي خواد. همون جنگلي که وقتي واردش ميشي هيچي به جز رنگ سبز نمي بيني. همون جنگلي که بوي خاکش مي برتت تا اون دنيا. دلم يه پيرزن مهربون مي خواد. يه پيرزن شمالي که وقتي از کنارت رد ميشه و بهت لبخند مي زنه و چين و چروک صورتش رو مي بيني، دلت مي خواد ساعت ها پيشش بشيني و به درد و دل هاش که به زبان گيلکي صحبت مي کنه گوش کني. دلم يه گيله مرد مي خواد. يه پيرمرد مهربون. از همونايي که تا غروب ميشه وضو مي گيرن و براي نماز آروم آروم با دستايي که پشتشون قلاب شده ميرن سوي مسجد محل. دلم يه دريا مي خواد. يه درياي آبي. يه درياي آبي آبي. يه دريا با يه ساحل ماسه اي. با يه عالمه صدف دريايي و سنگ هاي خوشگل. دلم يه برنج زار مي خواد. با بوي بي نهايت برنج با شاليکاراش. با اون پاهاشون که تا زانو توي گِل هست و مي شينن دم غروب نون تازه با چاي شيرين مي خورن. دلم يه بزم شبونه مي خواد. از همون بزم هايي که توش يه سازي هست و يه صداي خوشي. از همون بزم هاي شبونه که هميشه صحبت ها سر مهربونيه و آدماي خوب. دلم آدماي خوب مي خواد. آدمايي که هميشه مهربونن. آدمايي که بي ريا هستن. آره دلم آدم بي ريا مي خواد، ...
اي نازترين سپيده صبح، در اين شب تار همسفرم باش
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 16:40 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
فقط مي دانم که از اطرافيان خود ؛ اي کاش مي توانستم درراه عدل وعدالت مبارزه کنم اي کاش مي توانستم عشق ومحبت را اي کاش مي توانستم به انسان ها بفهمانم باز زمزمه هاي فروغ در برابر ديدگانم نقش مي بندد:
اي نازترين سپيده صبح، در اين شب تار همسفرم باش
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت 15:46 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روز 14 فوريه که والنتاين رو براي اعدام مي بردند اون نامه اي نوشت و چون اسمش والنتاين بود، در آخر نامه نوشت "از طرف والنتاين تو" (From your Valentine). از اون به بعد کلمه والنتاين جاي خود را به معني عاشق در فرهنگ زبان باز کرد. اولين پيغام والنتاين پس از آن شعري از طرف چارلز (Charles)، از اشراف زادگان اورلئون (orleans) براي همسرش در سال 1415 ميلادي است. او در جنگ "آگينکورت" (Agincourt) دستگير شده بود و در زنداني در برج لندن در انتظار اعدام بود. در آن زمان او شعري به همسرش نوشت و کلمه والنتاين را در آن بکار برد. ولي روز والنتاين تا قرن 17 ميلادي هنوز روزي ناشناخته بود. در قرن 18 نوشتن پيغامهاي ابراز محبت و ارسال آن بصورت معمول در آمد. سپس کارتهاي آماده درست شد و چون از قبل چاپ شده بود، گفتن "دوستت دارم" را براي مردم (مخصوصا مردم خجالتي) راحت تر کرد. و اما جشن روز والنتاين يک رسم قديميه که ريشه در يک فستيوال رمي داره. رمي هاي غير مسيحي در وسط فوريه که براي اونها آغاز بهار بود يک فستيوال بنام "لوپرکاليا" (Lupercalia) داشتند. در بخشي از اين فستيوال دخترها اسمشون رو مي نوشتند و درون جعبه اي مي انداختند و پس از آن هر پسري يه اسمي رو بصورت شانسي از اون تو بر ميداشت. بدين ترتيب اونها در طول فستيوال به عنوان دوست پسر و دوست دختر با هم بودند. البته در مواردي اين دوستي به ازدواج هم مي انجاميد. کليسا تصميم گرفت که اين فستيوال رو به يک جشن مسيحيت و يادبود روز وفات کشيش سنت والنتاين تبديل کنه. پس از آن به مرور نام والنتاين توسط مرداني که مي خواستند عشق خود را به معشوقشان ابراز کنند بکار برده شد. خوب... روز والنتاين خوبي رو براتون آرزو مي کنم و بهتون ميگم که اگه کادو و يا پيغامي دريافت نکرديد ناراحت نشيد... اين دادن محبته که اهميت داره... و اگه هم مي خواهيد به روش متفاوتي به عشقتون روز والنتاين رو تبريک بگيد، پيشنهاد مي کنم به زبانهاي مختلف بهش بگين که دوستش داريد.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 23:34 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
" وللهُ وَلي الذينَ آمنوا يخرجُهمُ مَن الّظلُماتِ اِلَي الّنوُرِ" خدا يار اهل ايمان است آنان را از تاريكيهاي جهان بيرون آرد و به عالم نور برد. گاه ايمان در عمق لايههاي دروني انسان نهفته شده و براي آشكار شدن آن نياز به حركتي به ظاهر ساده و پيش پا افتاده دارد كه همين حركات به ظاهركوچك از سوي بالا از اهميتي به سزا و فوق العاده برخوردار ميشود. شايد بتوان گفت كه يكي از برجستهترين حركات كه موجب نجات انسان از تاريكي و هدايت او به سمت نور الهي ميباشد, نگه داشتن حرمت نام خداوند و اعتلاي نام اوست كه اين حرمت و اعتلا ميتواند در ابعاد مختلفي خود را نشان دهد كه ميزان و ارزش آن را كسي جز صاحب نام نميتواند تعيين كند. حكايت بشربن حارث بيانگراين موضوع است كه يك عمل ساده ولي زيبا تا چه حد ميتواند حائز اهميت باشد و انسان را از پليدترين پليديها نجات دهد. گفته شده كه روزي، بشر بن حارث، مست از راهي ميگذشت, كاغذي را در راه افتاده ديد كه روي آن " بسم الله الرحمن الرحيم" نوشته شده بود. آن را برداشت و قدري عطر خريد و كاغذ را معطر كرد. بوسيد و با احترام تمام در جاي امني قرار داد. آن شب يكي از بزرگان خواب ديد كه به او دستور ميدهند, نزد بشر برو و بگو: " نام ما را عطر آگين كردي, ما نيز از اين پس نام تو را از آلودگي پاك ميداريم, در دنيا و آخرت." او كه چون بشر را ميشناخت و ميدانست كه مردي شراب خوار و فاسق است به آن خواب اعتنا نكرد, تا بار سوم. چون صبح شد از جاي برخواست و از احوال او جويا شد، گفتند: به مجلس شراب رفته است. پس به در شراب خانه رفت. او مست بود. گفت: " بشر را بگوييد پيامي براي او دارم." بشر گفته بود: " از وي بپرسيد از چه كس پيام دارد؟" گفت: " از خداي عزوّجل" بشر گريان شد و سراسيمه پيش آمد و گفت: " او از من خشمگين است؟" گفت: " نه" پس گفت: " قدري صبر كن تا با ياران بدرود گويم." نزد ياران رفت و گفت: " اي ياران! ما را خواستهاند, رفتيم و شما را بدرود ميگويم و هرگز از اين پس ما را در اين جا نخواهيد يافت." پس شوريده و پا برهنه بيرون آمد و توبه كرد و زهد و تقوي پيشه كرد.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 8:51 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
آن اسامي به شرح زير بود : الهي: يا حميد بحق محمد و يا عالي بحق علي و يا فاطر بحق فاطمه و يا محسن بحق الحسن و يا قديم الاحسان بحق الحسين عليهم السلام حضرت آدم خداوند را به اين اسامي قسم داد. زماني که به اسم حسين رسيد حالش منقلب شد و اشک از ديدگانش جاري شد ... به خداوند عرض کرد پروردگارا ! چه سري در اين نام پنجمي است که هنگامي که بر زبان آوردم اشکم جاري شد ؟ خداوند فرمود : اي آدم ! به آسمان نگاه کن ! آدم به آسمان نگاه کرد و ديد سراسر آسمان را دود و بخار فراگرفته است ... عرضه داشت پروردگارا! اين دود آسمان چيست ؟ خداوند فرمود: اين عطش و تشنگي حسين است .. و مصيبت او از تمامي مصيبت ها بالاتر است ... او فرزند آخرين پيامبر يعني محمد مصطفي است و امت جدش آب را به روي او و اطفالش مي بندند و او را تشنه شهيد مي کنند ....
** لبيک يا حسين شهيد **
هنگامي که امام حسين عليه السلام تمامي ياران خود را از دست داد با اهل بيت خويش وداع کرد قصد عزيمت به ميدان را گرفت و به سوي خيمه ها رفت و در اين هنگام ناگهان صداي شيون کودکي را شنيد که با ناله به طرف وي ميرفت. او سکينه بود که به امام حسين گفت: پدر آيا براي مرگ تسليم شده اي؟ امام حسين عليه السلام فرمود: چگونه تسليم نشوم در حالي که ديگر هيچ يار و ياوري ندارم. بعد از شهادت امام حسين عليه السلام بدترين شرايط براي يتيمان امام حسين عليه السلام همچون رقيه و سکينه بود. شعر زير زبان حال رقيه ي امام حسين عليه السلام را بيان ميکند: تو خرابه تك و تنها............... دختري شبيه زهرا................توي چشماش پر اشكو روي پاهاش سر بابا.............زير لبهاش گله داره ...............گله از قافله داره دست لرزون ، سر پر خون..............كف پاش آبله داره......بس كه زلفاش پريشونه لابه لاش مي شكنه شونه.........محرماش بگن رو موهاش.....گل سر يا لخته خونه؟ چي ميگه من نمي دونم..........شايد از لباش بخونم.......آره انگار كه مي خونه: بابا جون كو عمو جونم............... بابا جونم ، بابا جونم.........نمي دونم ، نمي دونم كه بيام با تو يا اينكه................پيش عمه جون بمونم............شب غم مونده به يادم كه من از ناقه فتادم.............دشمنو ديدم و گفتم ............عمو جون برس به دادم ديگه از كف رفته چاره.................لباسم پاره ي پاره .......دختري مي گفت به باباش بابا! اين، بابا نداره .......................................................بابا! اين بابا نداره ... باباي خوب منو مهربونم .... نميتونم بي تو زنده بمونم .... تشنه ي محبتم تورو ميخوام .... به خدا يتيم شدن زوده برام....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 16:57 توسط دختر باران
|
|
||